تبلیغات
فرشته مهربانی
به فرشته مهربانی خوش آمدید ...
یا رحیم؛
شعله های پیچیده در جانم را تنها رود مهربانی و خاموش خواهد کرد.
زخم خورده تر از همیشه به درگاهت پناه آورده ام و می دانم که یادت التیام بخش همه دردهاست، رنجورم و تنها ، سرگردانم و از راه مانده ، به ساحلی می مانم که دریای عاصی هزاران بار بر پیکرش پا کوبیده باشد ، در کویری ترین فرصت هایم تشنه ، جرعه ای از محبت تو را می جویم...


موضوع :  با خدا ، 



این مطلب توسط فرشته مهربانی  روز یکشنبه 4 اردیبهشت 1390 در ساعت 08:24 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
شب یلدا...

شب یلدا مبارك!

«یلدا» واژه‌ایست به معنای «تولد» برگرفته از زبان سریانی که از شاخه‌های متداول زبان «آرامی» است. زبان «آرامی» یکی از زبان‌های رایج در منطقه خاورمیانه بوده‌است. برخی بر این عقیده‌اند که این واژه در زمان ساسانیان که خطوط الفبایی از راست به چپ نوشته می‌شده، وارد زبان پارسی شده‌است.

سفرهٔ مردم شیراز مثل سفرهٔ نوروز رنگین است. مرکبات و هندوانه برای سرد مزاج‌ها و خرما و رنگینک برای گرم مزاج‌ها موجود است. حافظ‌خوانی جزو جدانشدنی مراسم این شب برای شیرازی‌هاست. البته خواندن حافظ در این شب نه تنها در شیراز مرسوم است، بلکه رسم کلی چله‌نشینان شده‌است.

تاریخچه شب یلدا

دیر زمانی است که مردمان ایرانی و بسیاری از جوامع دیگر، در آغاز فصل زمستان مراسمی را برپا می‌دارند که در میان اقوام گوناگون، نام‌ها و انگیزه‌های متفاوتی دارد. در ایران و سرزمین‌های هم‌فرهنگ مجاور، از شب آغاز زمستان با نام «شب چله» یا «شب یلدا» نام می‌برند که همزمان با شب انقلاب زمستانی است. به دلیل دقت گاهشماری ایرانی و انطباق کامل آن با تقویم طبیعی، همواره و در همه سال‌ها، انقلاب زمستانی برابر با شامگاه سی‌ام آذرماه و بامداد یکم دی‌ماه است. هر چند امروزه برخی به اشتباه بر این گمانند که مراسم شب چله برای رفع نحوست بلندترین شب سال برگزار می‌شود؛ اما می‌دانیم که در باورهای کهن ایرانی هیچ روز و شبی، نحس و بد یوم شناخته نمی‌شده است. جشن شب چله، همچون بسیاری از آیین‌های ایرانی، ریشه در رویدادی کیهانی دارد.

شب یلدا مبارک...
شب خوبی داشته باشید...راستی تو این شب قشنگ حضرت حافظ و فراموش نکنید.


موضوع :  عمومی ، 



این مطلب توسط فرشته مهربانی  روز سه شنبه 30 آذر 1389 در ساعت 05:35 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
اینم چندتا عکس خوشگل از سریال روزگار شاهزاده...

من این سریال و دیدم و خیلی دوسش دارم به شماهم توصیه میکنم این سریال و ببینید حتما خوشتون میاد...

 



موضوع :  عمومی ، 



این مطلب توسط فرشته مهربانی  روز چهارشنبه 17 آذر 1389 در ساعت 10:38 ق.ظ نوشته شد | نظرات()
دانشجوهااااااااااااااااااااااااااا...

دانش آموز دیروز!الاف امروز!بیکار فردا!

روز دانشجو مبارک...!!!



موضوع :  عمومی ، 



این مطلب توسط فرشته مهربانی  روز سه شنبه 16 آذر 1389 در ساعت 12:11 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
اون دیگر صدایت را نخواهد شنید

I Said I Love U...
U Blushed.. U Look Down And Smile

وقتی 15 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ...صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به زیر انداختی و لبخند زدی...

When U Were 20 Yrs Old, I Said I Love U...
U Put Ur Head On My Shoulder And
Hold My Hand...
Afraid That I Might Dissapear...

وقتی که 20 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم

سرت رو روی شونه هام گذاشتی و دستم رو تو دستات گرفتی انگار از این که منو از دست بدی وحشت داشتی

When U Were 25 Yrs Old, I Said I Love U...

U Prepare Breakfast And Serve It In Front Of Me

And Kiss My Forhead

N Said :"U Better Be Quick, Is''''s Gonna Be Late.."

وقتی که 25 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ..

صبحانه مو آماده کردی وبرام آوردی  ..پیشونیم رو بوسیدی و

گفتی بهتره عجله کنی ..داره دیرت می شه

When U Were 30 Yrs Old, I Said I Love U...
U Said: "If U Really Love Me, Please Come
Back Early After Work.."

وقتی 30 سالت شد و من بهت گفتم دوستت دارم ..بهم گفتی اگه راستی راستی دوستم داری

.بعد از کارت زود بیا خونه

When U Were 40 Yrs Old, I Said I Love U...
U Were Cleaning The Dining Table And Said
: "Ok Dear,
But It''''s Time For
U To Help Our Child With His/Her Revision.."

وقتی  40 ساله شدی و من بهت گفتم که دوستت دارم

تو داشتی میز شام رو تمیز می کردی و گفتی .باشه عزیزم ولی الان وقت اینه که بری

تو درسها  به بچه مون کمک کنی

When U Were 50 Yrs Old, I Said I Love U..
U Were Knitting And U Laugh At Me

وقتی  که 50 سالت شد و من بهت گفتم که دوستت دارم  تو همونجور که بافتنی می بافتی

بهم نکاه کردی و خندیدی

When U Were 60 Yrs Old, I Said I Love U...
U Smile At Me

وقتی  60 سالت شد بهت گفتم که چقدر دوستت دارم و تو به من لبخند زدی...

When U Were 70 Yrs Old. I Said I Love U...
We Sitting On The Rocking Chair With Our
Glasses On..

I''''M Reading Your Love Letter That U Sent To Me 50 Yrs Ago..
With Our Hand Crossing Together

وقتی که 70 ساله شدی و من بهت گفتم دوستت دارم در حالی که روی صندلی راحتیمون نشسته بودیم من نامه های عاشقانه ات رو که 50 سال پیش برای من نوشته بودی رو می خوندم و دستامون تو دست هم بود

When U Were 80 Yrs Old, U Said U Love Me!
I Didn''''t Say Anything But Cried...

وقتی  که 80 سالت شد ..این تو بودی که گفتی که من رو دوست داری..

نتونستم چیزی بگم ..فقط اشک در چشمام جمع شد

That Day Must Be The Happiest Day Of My Life!
Because U Said U Love Me !!!

اون روز بهترین روز زندگی من بود ..چون تو هم گفتی که منو دوست داری

to tell someone how much you love,
how much you care.
Because when they''''re gone,
no matter how loud you shout and cry,
they won''''t hear you anymore

به کسی که دوستش داری بگو که چقدر بهش علاقه داری

و چقدر در زندگی براش ارزش قائل هستی

چون زمانی که از دستش بدی

مهم نیست که چقدر بلند فریاد بزنی

اون دیگر صدایت را نخواهد شنید

 



موضوع :  عمومی ، 



این مطلب توسط فرشته مهربانی  روز سه شنبه 16 آذر 1389 در ساعت 12:01 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
بازی و زندگی...

یادش بخیر بخیر بچگی،نمیدونستیم بزرگ میشیم رسمه زمونه واسمون عوض میشه باهامون بازی میکنه دور خودش مارو می چرخونه تا سرمون گیج نره دست بر نمیداره،دنیا با همه ی بازیاش همه رو سرگردونه خودش کرده.

وقتی به بچگی فکر مینکنم که چطور با بچه های توی کوچه با چه ذوقی بازی میکردیم زمین می خوردیم همدیگرو میزدیم،بدون هیچ کینه ای،دوست دارم تمام دنیار و بدم و باز به بچگیم بر گزدم یه چراغ جادو پیدا کنم و آرزو کنم که اصلا بزرگ نشم.

ولی دنیا نمیذاره بازم بازی میکنه اینقد بازی میکنه که به ما ثابت کنه قدرتمندترینه،که ثابت کنه باید بزرگ بشی باید پیر بشی باید بمیری،ای خدای من زندگی سخته بالا رفتن از این کوه سخته،ولی باید بتونیم وگرنه تو تمام بازیه این زندگی می بازیم.

سختیه بازی به آرامشه مرگ بعدش می ارزه...



موضوع :  عمومی ، 



این مطلب توسط فرشته مهربانی  روز جمعه 12 شهریور 1389 در ساعت 03:53 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
یا مشکل گشا...

امشب شب قدره،شب به آغوش کشیدن عشق علی،شبی که تا مولاتو نشناسی نمیتونی بری در خونش،تا مولاتو نشناسی نمیتونی بگی یا مشکل گشا مشکل من را بگشا.

امشب کوچه های کوفه برای هر قدم علی اشک میریزه،آسمون رنگ خون شده،یتیمای کوفه کاسه به دست دنباله خونه ی علی می گردن،کسی می دونه خونه ی مولا کجاست؟

امشب همه ی چشمها بارونیه،همه میگن الهی العف ...همه میگن یا الله ...یا رب...

در خونه ی امیرالمونین میرید با اخلاص برید تا با همه ی عشقش جوابتونو بده،امشب خدا به علی نه نمیگه،پس چه خوبه همه ی مریض ها همهی حاجت منداروهم دعا دعا کنید.

امشب ماروهم از دعای خیرتون فراموش نکینید...



موضوع :  عمومی ، 



این مطلب توسط فرشته مهربانی  روز یکشنبه 7 شهریور 1389 در ساعت 08:08 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
داستان پری!

پری دختره  ترشیده ای بود. 45 سال داشت و سال ها بود که توی بایگانی شرکت برادرم کار می کرد. کارش این بود که نامه های رسیده را دسته بندی و بایگانی می کرد. ظاهرش خیلی بد نبود، معمولی بود. صورتش پف داشت و چشم هایش کمی ریز بود. قد و پاهای کوتاهی داشت. گرد و چاق بود. اغلب کفش ورزشی می پوشید و این کفش ها اثر زنانگی اش را کمتر می کرد. یکی دو بار از پچ پچ و خنده منشی شرکت برادرم فهمیدم عاشق شده و با یکی سر و سری پیدا کرده اما یک هفته نگذشته بود که با چشم های گریان دیدمش که پنهانی آب دماغش را با دستمال کاغذی پاک می کرد. این اتفاق بی اغراق دو سه بار تکرار شده بود اما این آخری ها اتفاق عجیب غریبی افتاد. صبح ها آقایی پری را می رساند سر کار که زیباترین دخترها هم دهان شان از تعجب باز مانده بود. فکر کنم اصلاً پری او را به عمد آورد و به همه معرفی کرد تا سال ها ناکامی و خواستگار های درب و داغونش را جبران کند. آن روزها احساس می کردم پری روی زمین راه نمی رود . . .

با اینکه بایگانی کار زیادی نداشت اما پری دائم از پشت میزش این طرف و آن طرف می رفت، سر میز دوستانش می ایستاد و اغلب این جمله را می شنیدم؛ «وا قربونت برم، قابل نداشت»، یا «نه نگو توروخدا، اصلاً.» چنان شاد و شنگول بود که یا همه را به حسادت وامی داشت یا اثر نیروبخشی روی دیگران می گذاشت. این روزها اندک دستی هم به صورتش می برد و سایه ملایم آبی روی پلک هایش می زد که او را بیشتر شبیه دخترهای افغان می کرد. ساعت ها برای ما زود می گذشت و برای پری دیر چون دائم به ساعت روی مچش که در چاقی دستش فرو رفته بود نگاه می کرد و انتظار می کشید. سر ساعت دو که می شد آقا بهروز می آمد توی شرکت و با حجب و حیا سراغ پری را می گرفت. همه انگار در این شادی رابطه با آنها شریکند. منشی شرکت می گفت؛ «بفرمایین. بنشینین. پری الان میاد، اتاق آقای رئیسه.» و آقا بهروز که قد بلندی داشت با پاهای کشیده و موهایی بین بور و خرمایی روی صندلی می نشست و به کسی نگاه نمی کرد. چشم می دوخت به زمین تا پری بیاید. وقتی پری از اتاق رئیس می آمد بیرون انگار که شوهرش منتظرش است با صمیمیتی وصف ناپذیر می گفت؛ «خوبی الان میام.» می رفت و کیفش را برمی داشت و با آقا بهروز از در می زدند بیرون. این حال و هوای عاشقانه تا مدت ها ادامه داشت تا اینکه بالاخره حرف ازدواج و عروسی و قول و قرارهای بعدی به میان می آمد. قرار شد در یک شب دل انگیز تابستانی عروسی در باغی بزرگ گرفته شود. همه بچه های شرکت دعوت شدند، حتی رئیس که مطمئن بودیم به دلایل مذهبی در این گونه مراسم هرگز شرکت نمی کند. بعد از آن بود که حال و هوای عاشقانه پری جایش را به اضطراب قبل از ازدواج داد. پری دائم با دخترهای شرکت حرف می زد و نگران بود عروسی خوب برگزار نشود، غذا خوب نباشد، میهمان ها از قلم بیفتند و هزار تا چیز دیگر که دخترهای دم بخت تجربه کرده اند. حالا شرکت مهندسی آب و خاک برادرم شده بود یک خانواده شاد ولی مضطرب. همه منتظر بودند تا پری را به خانه بخت بفرستند تا این اطمینان را پیدا کنند که اگر پری با این بر و رو می تواند شوهری به این «شاخی» پیدا کند، پس جای امیدواری برای بقیه بسیار بیشتر است. آقا بهروز هم طبق روال سابق صبح ها پری را می آورد می رساند و عصرها او را می برد ولی دیالوگ ها کمی عوض شده بود و هر کس آقا بهروز را می دید بالاخره تکه یی بهش می انداخت؛ درباره داماد بودنش و از این حرف های بی نمک که به تازه دامادها می زنند. بالاخره مراسم ازدواج نزدیک شد و قرار شد در آخرین جمعه مرداد 78 آنها در باغی اطراف کرج عروسی کنند اما سه روز مانده به ازدواج بهروز غیبش زد و تمام پس انداز سال ها کار او را با خودش برد. قرار بود پول هایشان را روی هم بگذارند و یک خانه نقلی بخرند که نشد و بهروز با ایران ایر به ترکیه و از آنجا به استرالیا رفت و همه ما را بهت زده کرد. روز شنبه نمی دانستیم چطور سر کار برویم و چه جوری توی چشم های پری نگاه کنیم. حتی می ترسیدیم بهش زنگ بزنیم. آقای رئیس به منشی گفت؛ «قطعاً پری مدتی نمیاد، کسی رو جاش بذارین تا حالش بهتر بشه.» اما پری صبح از همه زودتر آمد؛ با جعبه یی شیرینی. ته چشم هایش پر از اشک بود. شیرینی را به همه حتی به آقای رئیس تعارف کرد. منشی که از همه کم حوصله تر و فضول تر بود در میان بهت و ناباوری همه ما گفت؛ «مگه برگشته؟» پری گفت؛ «نه سرم کلاه گذاشت ولی مهم نیست. این چند ماه بهترین روزهای زندگیم بود.» قطره اشک کوچکی از گوشه چشم هایش پایین ریخت. ما فهمیدیم راست می گوید. مهم نیست که سر همه ما کلاه رفته بود، مهم این بود که ما ماه ها روی ابرها بودیم و با حال و هوای پری حال می کردیم.

 احمد غلامی - روزنامه اعتماد



موضوع :  داستانک و حکایت ، 



این مطلب توسط فرشته مهربانی  روز پنجشنبه 4 شهریور 1389 در ساعت 10:52 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
رد پای عشق

در کشاکش شبهای بی ستاره و روزهای ابری .......... چشمانم هنوز دنبال اثری از او  
 می گردد ........ نشانه ای که مرا رهنمون شود بسوی آنچه با تمام  وجود می طلبم .

از حصار تنهائیم که بیرون می خزم.......... سرما تا مغز استخوانم پیش می رود و چنان 

 سردم می شود که گویا  هرگز گرم نخواهم شد ........ اما باز هم می خواهم به دنبال

 آن  بی نشان تمام شهر غربت را زیرورو کنم ......با فشار هر قدم بر روی سنگفرشهای

 کوچه های خالی از عبور .. صدای  فریاد  برفها گوشم را پر می کند و  ناله وحشی باد ..

 دلم را مصمم به  یافتن آن گمشده همچنان می روم ............  نمی دانم چه ساعتی   

 از شب  است  و  نمی دانم چقدر راه را پیموده ام ... اما اکنون اینجا آسمان آبی است

 ستاره ها چشمک زنان به چشمان مشتاق من لبخند می زنند ......... و ماه با  همان
  چهره  صبور و ثابت  همیشگی  ردّ  پای خسته مرا  بر روی  برفها دنبال  می کند و من 

  همچنان می روم ...در گوشه ای از سیاهی شب پرتویی است از مهتاب .. راه باریکی 

  را بسوی  افق ... روشن می کند و من با تمام وجود.... بسوی دست نقره فام مهتاب 

 می روم ... اینجا چقدر گرم است و چقدر روشن  و روی برفها چه ردّ  زیبا و درخشانی تا

 طلوع خورشید کشیده شده است .....
  

                           ردّ پایی از عشق که مرا تا کلبه نور می برد ........ 



موضوع :  عمومی ، 



این مطلب توسط فرشته مهربانی  روز دوشنبه 1 شهریور 1389 در ساعت 09:00 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
خداااااا کجایی؟

آرزو دارم که باز آن روی زیبا را ببینم

آن سر و آن سیما وان بالای رعنا را ببینم

پیش پای خویش را آسان نمیبینم کجایی؟کجایی؟

ای چراغه زندگی تا عرش اعلا را ببینم، ببینم

ای خدای من

با منه وحشی نمیدانم چه کردی کین زمان من

بهره دیداره تو خواهم جمله دنیارا ببینم

 



موضوع :  شعر و نثر ، 



این مطلب توسط فرشته مهربانی  روز یکشنبه 31 مرداد 1389 در ساعت 08:47 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
قسمتی ازدست نوشته‌های مهاتماگاندی

به یاد داشته باش

  من می ‌توانم خوب،بد،خائن،وفادار،فرشته ‌خو یاشیطان صفت باشم

  من می توانم تو را دوست داشته یااز تو متنفرباشم،

  من می توانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم،

  چرا که من یک انسانم، و اینها صفات انسانى است

  و توهم به یاد داشته باش

  من نباید چیزى باشم که تو می خواهى ، من را خودم از خودم ساخته ام، تو را دیگرى باید برایت بسازد و

  توهم به یاد داشته باش

  منى که من از خود ساخته ام، آمال من است ،

  تویى که تو ازمن می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.

  لیاقت انسانها کیفیت زندگى را تعیین میکند نه آرزوهایشان و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می خواهى و تو هم می توانى انتخاب کنى که من را می خواهى یا نه ولى نمی توانى انتخاب کنى که از من چه می خواهى .

 می توانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم ، و من هم.

 می توانى از من متنفر باشى بى هیچ دلیلى و من هم ،

چرا که ما هر دو انسانیم.

 این جهان مملواز انسانهاست ،

پس این جهان می تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.

 تو نمی توانى برایم به قضاوت بنشینى وحكمی صادر كنی ومن هم، قضاوت و صدورحکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.

دوستانم مرا همین گونه پیدا میکنند ومیستایند،

 حسودان از من متنفرند ولى باز میستایند،

دشمنانم کمربه نابودیم بسته اند و همچنان می ستایندم،

 چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،

نه حسودى و نه دشمنى و نه حتى رقیبى،

من قابل ستایشم، و تو هم.

 یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد

به خاطر بیاورى که آنهایى که هر روز می بینى و مراوده می کنى

 همه انسان هستند وداراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت،

اما همگى جایزالخطا.

 نامت را انسانى باهوش بگذار اگرانسانها را از پشت نقابهاى متفاوتشان شناختى،

و یادت باشد که کارى نه چندان راحت است.



موضوع :  کلام بزرگان دین و ادب ، 



این مطلب توسط فرشته مهربانی  روز جمعه 29 مرداد 1389 در ساعت 02:50 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
یه مسئله جالب

سلام بچه ها

حالتون خوبهیکس از دوستای فرشته کوچولو یه مسئله گفتفرشته کوچولو ام خیلی فکر کرد تا بفهمه جواب مسئله چیهولی هرچی فکر کرد نفهمیدمیشه شماها بهش کمک کنید تا جواب مسئله رو پیدا کنه

مسئله اینه

3نفر با هم میرن ساعت فروشی ، ساعت میخرن  30000 تومن. یعنی نفری 10000 تومن دادن. صاحب مغازه به شاگردش میگه قیمت ساعت 30000 تومن نبوده 25000 تومن بوده. برو 5000 تومن بهشون برگردون. شاگرد مغازه از این 5000 تومن 2000تومنشو واسه ی خودش برمیداره .

 3000 تومن دیگرو میده به اون سه نفر. (نفری 1000 تومن). پس با برگشت 1000 تومن نفری، اونها هركدوم 9000 تومن دادند. حالا سوال اینجاست اگه  9×3= 27

2تومنم كه شاگرد مغازه برداشته ، میشه 29 تومن پس اون 1000 تومنه كجاست؟

طراح سوال : پروفسور حسابی


 



موضوع :  عمومی ، 



این مطلب توسط فرشته مهربانی  روز جمعه 29 مرداد 1389 در ساعت 02:40 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
فرشته کوچولو

فرشته کوچولو بیدار شد...

همه جا تاریک بود...

فرشته کوچولو شنیده بود که ماه همیشه لبخند میزند...

این بار خواسته بود که خودش لبخند ماه رو ببینه...

اما...ماه،سال ها بود که دیگر لبخند نمیزد...

نوید آمدن خورشید را پس از شب های تار،شنیده بود...

در انتظار دیدن خورشید نشست...

اما این بار گل های افتابگردان هم برای دیدن خورشید بیدار نشدند...

فرشته کوچولو نا امید نشد...باز هم انتظار کشید...

اما خورشید...رفته بود...برای همیشه...

فرشته کوچولو اینقدر در دنیای تیره ی بی ماه و خورشید منتظر ماند...که دیگر فراموش کردکه آرزویش دیدن لبخند ماه و احساس گرمای خورشید بود...

حتی فراموش کرد که روزی برای دیدن تمام این زیبایی ها،دنیای سپیدش را ترک کرده...

فرشته کوچولو بزرگ شد...برای همیشه فرشته بودن را ترک کرد و دل به همه ی سیاهی ها بست...

دیگر هیچکس به یاد نمی آورد آن فرشته ی کوچک و معصوم را...

حتی خودش...



موضوع :  داستانک و حکایت ، 



این مطلب توسط فرشته مهربانی  روز سه شنبه 26 مرداد 1389 در ساعت 02:10 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
فرشته کوچولو

سلام

حالتون خوبه؟نماز روزه هاتون قبول

ایشالله تا حالا هرچی از خدا خواستید بهتون داده باشه منم فراموش نکنیدا.

من باهاتو قهرم،فرشته کوچولو از دستتون خیلی ناراحته،دلش شکسته.

چجوری دلتون میاد این همه راهو تا وبلاگه من بیاید و واسم نظر نذارید.

فرشته کوچولو دلش اندازه ی یه گنجیشکه واسم نظر بذارید که دلم نشکنه.



موضوع :  عمومی ، 



این مطلب توسط فرشته مهربانی  روز سه شنبه 26 مرداد 1389 در ساعت 01:50 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
تقاضاهای زنان از مردان در سنین مختلف

شما فکر می‌کنید زنها از مردها چه‌ می‌خواهند؟ اگر زن‌ هستید یا مرد،حتما می‌توانید یک‌

 

لیست‌ عریض‌ و طویل‌ تهیه‌ کنید. اما تفاوت‌ این‌ لیست‌ با هر لیست‌ احتمالی‌ دیگر این‌ است‌

 

که‌ … بخوانید، خودتان‌ می‌فهمید:

 

لیست‌ اصلی


خوش‌اندام‌ و قشنگ‌ باشد


جذاب‌ باشد


د
ارای‌ موقعیت‌ شغلی‌ باشد


شنونده‌ خوبی‌ باشد


شوخ‌ و بذله‌گو باشد


قامت‌ برازنده‌ داشته‌ باشد


خوش‌لباس‌ باشد


قدرشناس‌ باشد


در ذهنش‌ اندیشه‌های‌ حیرت‌انگیز و شگفت‌آور وجود داشته‌ باشد


عاشق‌ خوبی‌ باشد و اهل‌ خیالپردازی‌ باشد

 

لیست‌ بازنویسی‌ شده‌ در ۳۲ سالگی‌

 

قیافه‌اش‌ خوب‌ باشد(اولویت‌ با کسانی‌ که‌ دچار کچلی‌ یا کم‌مویی‌ نیستند)


در ماشین‌ را برای‌ خانم‌ باز کند و صندلی‌ را برای‌ خانم‌ از پشت‌ میز بیرون‌ بکشد


به‌ قدر کافی‌ برای‌ خوردن‌ یک‌ شام‌ گران‌ قیمت‌ در خارج‌ از منزل‌ پول‌ داشته‌ باشد


بیش‌ از آنچه‌ حرف‌ می‌زند، گوش‌ کند


به‌ لطیفه‌های‌ خانم‌ بخندد


براحتی‌ بتواند ساکهای‌ سنگین‌ حاوی‌ مواد خوراکی‌ را حمل‌ کند


حداقل‌ یک‌ کراوات‌ داشته‌ باشد

 

در قبال‌ خوردن‌ یک‌ غذای‌ خوب‌ خانگی‌ تشکر کند


تاریخ‌ تولد و سالروز ازدواج‌ را به‌ خاطر داشته‌ باشد

 

حداقل‌ یک‌ بار در هفته‌ حرفهای‌ عاشقانه‌ بزند

 

لیست‌ بازنویسی‌ شده‌ در ۴۲ سالگی‌

 

خیلی‌ زشت‌ نباشد

 

قبل‌ از آمدن‌ من‌، با ماشین‌ به‌ راه‌ نیفتد

 

یک‌ کار ثابت‌ داشته‌ باشد و بتواند حداقل‌ یک‌ بار در سال‌ خرج‌ شام‌ بیرون‌ از خانه‌ را بپردازد


وقتی‌ من‌ حرف‌ می‌زنم‌ بتواند سرش‌ را تکان‌ بدهد

 

لطیفه‌های‌ کهنه‌ و قدیمی‌ را به‌ خاطر داشته‌ باشد


به‌ قدر کافی‌ توانایی‌ داشته‌ باشد تا بتواند در جابه‌جاکردن‌ مبلمان‌ کمک‌ کند


پیراهنی‌ بپوشد که‌ برآمدگی‌ شکمش‌ را بپوشاند


شیشه‌ آبلیمویی‌ را که‌ نوار اطمینان‌ درش‌ باز شده‌، تشخیص‌ بدهد و آن‌ را نخرد

 

به‌ خاطر داشته‌ باشد که‌ درب‌ محافظ‌ توالت‌ فرنگی‌ را قبل‌ از خروج‌ سر جایش‌ بگذارد


آخر هر هفته‌ صورتش‌ را اصلاح‌ کند


 
در ۵۲ سالگی‌

 

موهای‌ گوش‌ و بینی‌اش‌ را کوتاه‌ کند


در اماکن‌ عمومی‌ آروغ‌ نزند و خرخر نکند

 

خیلی‌ زیاد پول‌ قرض‌ نگیرد


وقتی‌ من‌ ابراز محبت‌ می‌کنم‌ به‌ خواب‌ نرود

 

لطیفه‌های‌ تکراری‌ را هفته‌یی‌ چندبار نگوید


ظاهرش‌ به‌ قدری‌ مناسب‌ باشد که‌ گاهی‌ آخر هفته‌ها بشود با او به‌

 

 پیک‌نیک‌ رفت‌ والبته‌ حال‌ و حوصله‌ بیرون‌ رفتن‌ را داشته‌ باشد

 

کمتر جوراب‌ لنگه‌ به‌ لنگه‌ بپوشد و لباسهای‌ زیرش‌ را زود زود عوض‌ کند


در برابر خوردن‌ یک‌ شام‌ حاضری‌ تشکر کند


اسم‌ و آدرسش‌ را به‌ خاطر داشته‌ باشد


چند هفته‌ یک‌ بار در تعطیلات‌ آخر هفته‌ اصلاح‌ کند

 

...در 62سالگی

 

از بچه‌یی‌ کوچک‌ نترسد

 

به‌ خاطر داشته‌ باشد حمام‌ خانه‌ کجاست‌

 

برای‌ منظم‌ و با قاعده‌ بودن‌ او، نیاز به‌ خرج‌ کردن‌ پول‌ زیادی‌ نباشد

 

فقط‌ هنگام‌ خواب‌ به‌ آرامی‌ خرخر کند


به‌ خاطر داشته‌ باشد که‌ چرا می‌خندد

 

آنقدر توانایی‌ داشته‌ باشد که‌ بدون‌ کمک‌ قادر به‌ ایستادن‌ باشد


معمولاص بتواند بعضی‌ از لباسهایش‌ را بدون‌ کمک‌ دیگران‌ بپوشد


غذاهای‌ سبک‌ را دوست‌ داشته‌ باشد

 

به‌ یاد بیاورد که‌ دندانهای‌ مصنوعی‌اش‌ را کجا گذاشته‌ است‌


به‌ خاطر داشته‌ باشد که‌ چه‌ وقت‌ آخر هفته‌ است‌

 

در ۷۲ سالگی‌

 

نفس‌ بکشد

 

کنترل‌… خودش‌ را از دست‌ نداده‌ باشد

 

به نقل از طنز ایران



موضوع :  سرگرمی ، 



این مطلب توسط فرشته مهربانی  روز سه شنبه 26 مرداد 1389 در ساعت 01:35 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
تعداد صفحات
1 -  2 -  3 -  4 -  5 -  6 -  7 -  ... - 
تعداد کل : 13 تا
setTimeout(function () { GetMihanBlogShowAds(); }, 1000);